خرید بک لینک
دوباره در می زنم، سه باره، محکم، در را باز می کنند، می پرسم ببخشید، او اینجاست؟ می گوید متاسفم آقا، شما سالهاست که از اینجا رفته اید.. در را که می بندد محکم، با گذاشتن دست هایم روی آن ها گوش هایم را

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 13:58

خواسته ام را که گفتم، خواستند قیام نکنم، بلند نشوم، خیال می کردند جلوی آفتاب را می گیرم، که این خاکِ نفرینیِ نمکلاخ شده، بیشتر از این در سایه ها غرق می شود، ملغمه ای می شود از جادو و خونابه و مرگ، تا

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 13:58

سالها پیش، تو را با پنبه سر بریدند، و حالا قبل از دفنِ من، آن پنبه را توی دهن من گذاشتند؛ که مزه ی گردنت را از یاد نبرم، که مرا، بیشتر بمیرانند .

+ ۱۳۹۹/۱۱/۰۹ ساعت 12:8 علیّ |

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 13:58

آنقدر سریع مرا کشتند، همه چیز آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد، که حتی فرصت نکردم درست بمیرم، و برای همین بود که مادرم، وقتی برای بار اول در آغوشم گرفت؛ گفت: چه چشم های غمگینی .

+ ۱۳۹۹/۱۱/۱۰ ساعت 1:29 علیّ |

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 13:58

با فشار آب قوی شلنگ حیاط را گرفت روی درخت پرتقال، کمی که اینکار را کرد؛ به سرعت رفت زیر درخت، و حالا از بارانی که زیر درخت از روی برگ ها جاری می شد لذت می برد.. تا حالا درختی دیده بودید که ریشه هایش را در آسمان دوانده باشد ؟

+ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ساعت 14:36 علیّ |

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 13:58

صفحه بندی